عاشقانه های يك آريايی - مجموعه شعر و نثر
مجموعه ای از اشعار و نوشته های خودم و اشعار شعرای نامی جهان با تلفيق نثرها و عكس ها و طنزهای گوناگون
بنام يگانه حامی پرستوهای بی آشيانه
بی خبر نباشيد كه به لطف خدا و ياری دوستان بزرگواری چون شما ؛ بنده يك سايت و انجمن ادبی به نام " شعــر ايـران " ساختم . حدود يك هفته است كه از فعاليت رسمی و آغاز به كار سايت شعر ايران می گذرد . بنابراين خواستم خبر تشكيل سايت رو به شما عزيزانم هم داده باشم و از تك تك شما بزرگواران برای " ثبت نام و عضويت در سايت و انجمن ادبی شعر ايران " دعوت كنم . توجه داشته باشيد قرار نيست كه فقط شاعران و نويسندگان در سايت عضو شوند و آثارشان را ثبت كنند . انجمن و تالار گفتگوی ما از بخش ها و شاخه های زيادی در تمام زمينه ها تشكيل شده ؛ و شما می توانيد با عضويت ؛ اشعار – آثار – مقالات ادبی – داستان – موسيقی – ترانه – دل نوشته ها و هر چيزی كه خواستيد در سايت درج نماييد . در ضمن با محدود شدن چت ؛ شما می توانيد در زير آثار خودتان يا ساير شاعران و نويسندگان عضو و يا خود بنده و هر كسی كه دوست داريد به بحث و گفتگو و تبادل افكار و مشورت بپردازيد . بيشتر از اين مصدع اوقاتتون نمی شم ؛ فقط از طريق آدرسی كه می بينيد به سايت خودتون تشريف بياوريد و نحوه ارسال آثار و اشعار و ساير موارد را كامل بر روی صفحه اصلی سايت نوشتم ؛ و با مطالعه و ديدن سايت كاملا متوجه خواهيد شد . لطفا افتخار آشنايی و ديدن و خواندن آثار و نوشته هايتان را از ما دريغ نكنيد و به جمع صميمی ما بپيونديد . از همراهی و حمايت شما كمال تشكر و امتنان را دارم و منتظـر حضور سبزتان در سايت و انجمن ادبی شعر ايران هستم . لازم به ذكر است كه تمام نوشته های شما با عكس و نام و عنوان آثارتون به ساير شاعران و كاربران و به تمام بازديد كنندگان نمايش داده می شود ... پس به اميد ديدار .
آرزومند آرزوهايتان – پوريا فرهمند
آدرس سايت و انجمن ادبی شعــر ايـران
www.shereiran.vcp.ir




اگر این ترس بی معنا رها سازد دل ما را
غریو بانگ آزادی بلرزاند ثریا را
همان ترسی که پر باشد درون سینه امت
که تا نام خدا آید به یاد آرد غضب ها را
یگانه خالق هستی ؛ بری از کینه ها باشد
همان ایزد که افکنده اساس نظم دنیا را
همی دانم که سـربازم ؛ اگر این نکته پردازم
نه من باکی به دل دارم که گویم این سخن ها را
که ننگ و گمرهی باید به دور از میهنی باشد
که در دامان خود دارد وطن سازان فردا را
بسی انسان آزاده اســیر بند و قلاده
چو بیند مهر و سجاده بپرسد این چراها را
چرا ملا ولی باشد ؛ برای نسل ایـرانی ؟
همان نسلی که پرورده مثال پور سینا را
چرا بانوی ایــرانی از آن شیخ جمارانی
همانطوری که می دانی کشیده بس ستم ها را
یکی بانوی فرزانه چو آرتیمیس فرمانده
به نیروی خدا داده مسخر کرده دریا را
کمند گیسوانش را کمان ابروانش را
نه پنهان کرده رویش را نه سر و قد و بالا را
همان کوروش که او روزی مسخر کرد دنیا را
نوشته بر دل صخره حقوق نسل فردا را
هر آن کس باوری دارد دل آزرده مداریدش
پرستد هورمزدا را و یا آئین موسـی را
تـو ای فـرزند آزاده گرت عقلی خدا داده
به کار آور خرد را و مروری کن سخن ها را
نشاید کرنش و سجده به غیر از خالق هستی
رها کن بنده خاکی پرستش کن اهور را
سزاوار پرستش ها نباشد جز خدا در دل
به هر نامی که می خواهی بخوان سلطان دلها را
سخن کوته اگر ملت ز خواب خرگوشی خیزد
برون از خانه اندازد بساط شیخ و ملا را
به زودی گربه ایران بر آرد نعره چون شیران
بسان باز شکاری ؛ که گیرد موش صحرا را
تو ای نیروی یزدانی به هر راهی که می دانی
از این گرداب شیطانی رها کن میهن ما را




لينك ساير سايت ها و باقی اشعار و دل نوشته های من ...:
http://mana.findtalk.net
آدرس جديد تالار و انجمن ادبی " صدای انديشه مانا "
http://mana.findtalk.net/montada-f47
لينك مستقيم " عاشقانه های يك آريايی " در " صدای انديشه مانا "
http://www.shereno.com/show.php?op=showfile&id=5924
لينك مستقيم دفتر اشعار ثبت شده من در كانون شاعران معاصر ايران
http://www.jataniran.co.cc
" آشيانه شاعـران معاصر ايـران "
حالمان بد نیست غم کم می خوریم
کم که نه هر روز کم کم می خوریم
آب می خواهم سرابم می دهند
عشق می ورزم عذابم می دهند
من نمی دانم کجا رفتم به خواب
از چه بیدارم نکردی آفتاب ؟
خنجری بر قلب بیمارم زدند
بی گناهی بودم و دار ام زدند
بعد از این با بی کسی خو می کنم
هر چه در دل داشتم رو می کنم
درد می بارد چو بدتر می کنم
طالعم شوم است باور می کنم
خنجری نامرد بر قلبم نشست
از غم نامردمی پشتم شکست
نیستم از مردم خنجر به دست
بت پرستم بت پرستم بت پرست
عشق اگر این است مرتد می شوم
خوب اگر این است من بد می شوم
قفل غم بر قلب سلولم مزن
من خودم خوش باورم گولم مزن
من نمی گویم که خاموشم مکن
من نمی گویم فراموشم مکن
من نمی گویم که با من یار باش
من نمی گویم مرا غم خوار باش
من نمی گویم دگر گفتن بس است
گفتن اما هیچ نشنیدن بس است
روزگارت باد شیرین شاد باش
دست کم یک شب تو هم فرهاد باش
وای رسم شهرتان بیداد بود
شهرتان از خون ما آباد بود
از در و دیوارتان خون میچکید
خون من فرهاد و مجنون میچکید
خسته ام از قصه های شومتان
خسته از همدردی مصنوعی تان
عشق از من دور و پایم لنگ بود
قیمتش بسیار و دستم تنگ بود
کوه کندن گر نباشد پیشه ام
بوئی از فرهاد دارد تیشه ام
گر نرفتم هر دو پایم خسته بود
تیشه گر افتاد دستم بسته بود
هیچکس دست ما را باز کرد ؟ نه
فکر دست تنگ ما را کرد ؟ نه
هیچکس اندوه ما را دید ؟ نه
هیچکس از حال ما پرسید ؟ نه
هیچکس چشمی برایم تر نکرد
هیچکس یک روز با من سر نکرد
هیچکس اشکی برای من نریخت
هر که با ما بود از ما می گریخت
چند روزیست حالم ديدنی ست
حال من از این و آن پرسیدنی ست
گاه بر روی زمین ذل می زنم
گاه بـر حافــظ تفعل مـی زنم
شعر حافظ روح از جانم گرفت
یک غزل آمد که حالم را گرفت !
...: « ما ز یاران چشم یاری داشتیم
خود غلط بود آنچه می پنداشتیم »
لينك ساير سايت ها و باقی اشعار و دل نوشته های من ...:
http://mana.findtalk.net
آدرس جديد تالار و انجمن ادبی " صدای انديشه مانا "
http://mana.findtalk.net/montada-f47
لينك مستقيم " عاشقانه های يك آريايی " در " صدای انديشه مانا "
http://www.shereno.com/show.php?op=showfile&id=5924
لينك مستقيم دفتر اشعار ثبت شده من در كانون شاعران معاصر ايران
http://www.jataniran.co.cc
" آشيانه شاعـران معاصر ايـران "
كسی كه مثل كسی نيست ؛ عين آئينه
كسی شبيه غزل : عاشقی نهادينه
طلوع عاطفه ای ناب ؛ شرق پيشانی اش
چه شادمانه به سر می رسد شب كينه
درون چشم سـياهش بـهار مـی آيد
و برگ برگ غزل می رسد به سبزينه !
برای كسب بهارش جواز لازم نيست
نه حسن سابقه مطرح ؛ نه سوء پيشينه
چه كارمند عجيبی ؛ هميشه كارش عشق
نه " شنبه " دارد و نه " يكشنبه " و نه " آدينه "
چه هرم مهر لطيفی ميان دستش هست
همان دو دست صميمی ؛ دو دست پر پينه
كسي كه درد پسر را ؛ نديده ؛ مي فهمد
شبيه قصه سهراب … عين تهمينه !
و گندم دل او را چه خوب آبش داد
ز رودسار محبت كه داشت در سينه
دوباره نام نجيبش ؛ طنين لالايـــی
دوباره " مادر " و روحی شبيه آئينه
لينك ساير سايت ها و باقی اشعار و دل نوشته های من ...:
http://mana.findtalk.net
آدرس جديد تالار و انجمن ادبی " صدای انديشه مانا "
http://mana.findtalk.net/montada-f47
لينك مستقيم " عاشقانه های يك آريايی " در " صدای انديشه مانا "
http://www.shereno.com/show.php?op=showfile&id=5924
لينك مستقيم دفتر اشعار ثبت شده من در كانون شاعران معاصر ايران
http://www.jataniran.co.cc
" آشيانه شاعـران معاصر ايـران "
تقديم به همه آنان كه بخاطر حق در راه آزادی به نا حق مثل آلاله پرپر شدند
سوسوی يه خسته فانوس
می درخشه تو سياهی
چشمای روشن ققنوس
يه پرنده ی مهاجر
بی وطن ؛ در به در كوچ
جون می ده تو چنگ وحشت
توی حجم خالی پوچ
توی تاريكی اين شهر
همه جا رنگ جنونه
حرفی از عشق و غزل نيست
صحبت از كشتن و خونه
بوی ظلمت و جنايت
از ديوار شهر می باره
دست شب تو قلب گلدون
جای گل ؛ گلوله می ذاره
مشت خمپاره تــو كوچه
ابر تركش تو خيابون
می ريزه رو سر مردم
مثل سيل و مثل بارون
كجايی قـقنوس پيرم ؟
نمی بينی گوشه گيرم
دارم از نفس می افتم
زخمی ام ؛ دارم می ميرم
مگه چشمات نمی بينه
گل آلاله رو كشتن
روی دست سرد مادر
نعش بچه شو گذاشتن
رو كدوم هيزم تشنه
خاطرت رو بسوزونيم
تا كه زنده شی دوباره
پر گوهر تو رو ببينيم
بيا ققنوس طلايی
اينجا شب خونه نشينه
اون جهنم كه می گفتن
حالا اينجاست ! رو زمينه
بيا ققنوس طلايی
ريشه های ظلم و بردار
توی خاك سست و بی روح
بوته ی اميد و بكار .
http://mana.findtalk.net
آدرس جديد تالار و انجمن ادبی " صدای انديشه مانا "
http://mana.findtalk.net/montada-f47
لينك مستقيم " عاشقانه های يك آريايی " در " صدای انديشه مانا "
http://www.shereno.com/show.php?op=showfile&id=5924
لينك مستقيم دفتر اشعار ثبت شده من در كانون شعرای معاصر ايـران

بی خود نکوش این بشر آدم نمی شود
یک ذرّه از حماقت او کم نمی شود
افسار تو ز دست خدا پاره شد که خواست
محکم کند و ديد که محکم نمی شود
آن آسمان که بار امانت به خود ندید
آری برای تو کمرش خم نمی شود
بی خانمان ؛ بگو تو فریب چه می خوری ؟
هر آدمی که حضرت آدم نمی شود
ای بی پدر ؛ قدمت نا مبارک است
هر بی پدر که عیسی ابن مریم نمی شود
ابله ؛ برو ؛ بمیری ز این رو سیاهی ات
از تو برای هیچکس همدم نمی شود
طغیان تو می کنی ؟ تن لـش ؛ خاک بر سرت
ابلیس نیز این همه مبهم نمی شود
من هم دگر شبیه شما بی اراده ام
بیچاره این اراده مصمم نمی شود
کوشیدم آدم ؛ آدم شوم ؛ اما چه حیف
اسباب آدمییتم که فراهم نمی شود
در لابه لای این همه دود و صدای جنگ
تصویری از ترانه مجسم نمی شود
می خواستم تو را به بزرگی نشان دهم
« آند اولسون الله ها » دیدم نمی شود
سوگند می خورم به خدا كه ديدم نمی شود
" آند اولسون الله ها " يك كلمه تركی است ؛ به معنی فارسی يعنی قسم به خدا
http://sedayeandishehmana.findtalk.net/forum-f47
لينك مستقيم بخش مديريت و دفتر اشعارم در سايت و تالار و انجمن صدای انديشه مانا
http://www.shereno.com/show.php?op=showfile&id=5924
لينك مستقيم دفتر اشعار ثبت شده در كانون شعرای معاصر ايران
ز مردمان هوس باز و هرزه دلگيرم
مثال نعره بغض آفرين شبگيرم
ز دختران خطاكار و دامن آلوده
نمی شود كه از اين پس مراد دل گيرم
به كوچههای شهر به جزبوی شهوت وخواری
مطاع عقل پسندی نيامده گيرم
فريب و كينه و تزوير و سود و خودبينی
منم ؛ چو مردم دنيا به فتنه درگيرم
كجاست رحم و مروّت ؟ كجاست مهر و وفا ؟
كجاست مرد حقيقت كه راه وی گيرم
هزار نكته و ليكن يكی اثر نكند
كه از تأثر آن زندگی ز سر گيرم 
http://sedayeandishehmana.findtalk.net/forum-f47
لينك مستقيم بخش مديريت و دفتر اشعارم در سايت و تالار و انجمن صدای انديشه مانا
http://www.shereno.com/show.php?op=showfile&id=5924
لينك مستقيم دفتر اشعار ثبت شده در كانون شعرای معاصر ايران
دنگ ... دنگ ...
ساعت گیج زمان در شب عمر
می زند پی در پی زنگ ؛
زهر این فکر که این دم گذر است
می شود نقش به دیوار رگ هستی من ؛
لحظه ام پر شده از لذت
یا به زنگار غمی آلوده است ؛
لیک چون باید این دم گذرد ؛
پس اگر می گریم
گریه ام بی ثمر است ؛
و اگر می خندم
خنده ام بیهوده است ؛
دنگ ... دنگ
لحظه ها می گذرد
آنچه بگذشت , نمی آید باز
قصه ای هست که هرگز دیگر
نتوان شد آغاز ؛
مثل این است که یک پرسش بی پاسخ
بر لب سرد زمان ماسیده است ؛
تند بر می خیزم
تا به دیوار همین لحظه که در آن همه چیز
رنگ لذت دارد ؛ آویزم
آنچه می ماند از این جهد به جای
خنده لحظۀ پنهان شده از چشمانم
و آنچه بر پیکر او می ماند ؛
نقش انگشتانم
دنگ ... دنگ
فرصتی از کف رفت ؛
قصه ای گشت تمام ؛
لحظه باید پی لحظه گذرد
تا که جان گیرد در فکر دوام ؛
این دوامی که درون رگ من ریخته زهر ؛
وا رهانیده از اندیشه من رشته حال
و ز رهی دور و دراز
داده پیوند با فکر زوال
پرده ای می گذرد ؛
پرده ای می آید ؛
می رود نقش پی نقش دگر ؛
رنگ می لغزد بر رنگ
ساعت گیج زمان در شب عمر
می زند پی در پی زنگ
دنگ ... دنگ ...
دنگ ...

http://sedayeandishehmana.findtalk.net/forum-f47
لينك مستقيم بخش مديريت و دفتر اشعارم در سايت و تالار و انجمن صدای انديشه مانا
http://www.shereno.com/show.php?op=showfile&id=5924
لينك مستقيم دفتر اشعار ثبت شده در كانون شعرای معاصر ايران
" مرثيه "
هرگز از مرگ نه هراسیدم ؛
اگر چه دستانش از ابتذال شکننده تر بود
هراس من باری همه از مردن در سرزمینی ست
که مزد گور کن از آزادی آدمی افزون باشد
جستن ؛
یافتن ؛
و آنگاه به اختیار برگزیدن
و از خویشتن خویش
باروئی پی افکندن ؛
اگر مرگ را از این همه ارزشی بیشتر است
حاشا ؛ حاشا ؛ که هرگز از مرگ نه هراسیدم .
" سر گذشت ما "
تو را چه سود از باغ و درخت
که با یاس ها
به داس سخن گفته ای ؟
آنجا که قدم برنهاده باشی
گیاه از رستن تن می زند
چــرا که تـو
تقوای خاک و آب را
هرگز باور نداشتی
فغان ؛ که سرگذشت ما
سرود بی اعتقاد سربازان تـو بود
که از فتح قلعه روسپیان
باز می آمدند
باش تا نفرین دوزخ از تو چه سازد
که مادران سیاه پوش ؛
داغ داران زیباترین فــرزندان آفتاب و باد
هنوز از سجاده ها
سر برنگرفته اند .
http://sedayeandishehmana.findtalk.net/forum-f47
لينك مستقيم بخش مديريت و دفتر اشعارم در سايت و تالار و انجمن صدای انديشه مانا
http://www.shereno.com/show.php?op=showfile&id=5924
لينك مستقيم دفتر اشعار ثبت شده در كانون شعرای معاصر ايران
" دخت ایران "
من دخت ايــرانم
که من پروین ؛ فروغ ؛ شيدای ایرانم
نه پوراندخت نه آذر دخت نه آتوسا نه پانته آ
بلکه آرتمیس سپهسالار ایران در نبرد پارس و یونانم
مرا گر در مقام همسری بینی نه یک همخواب و همبستر که یک همراه و یک یار وفادارم
نه یک برده مکن اینگونه پندارم
که جوشد خون آزادی به شریانم
بدون زن کجا می داشت تاریخ تو ؟
آرش با کمانش ؟
کاوه آهنگر با گرز و سندانش ؟
بدون زن کجا میداشتی آن شاعر توسی ؟
نگهبان زبان پارسی ؟
استاد فردوسی ؟
مرا گر در مقام مادری بینی
مگو با من که هست فرشی از بهشت زیر پایم
نگاهم کن که زیر پای من دنیا به جریان است
ز نور عشق من رخشنده کیهان است
که با دستان من گردون به جریان است
که جای پای من بر چهره سرخ و سپید و سبز ایران است
برو ای مرد دگر مبر آسان به لب نامم
که من آزاده زن فرزند ایرانم
" عشق تــو "
عشق تو در دل من یکسره غوغا می کرد
اين دل از دور تــو را باز تـمـاشــا می کرد
سـاغـری بود به دست تو پر ازمهـر و وفـا
دیده ات با نـگهـش راز هــویـدا می کرد
آن همه عشــق و وفایی که نثارم کـردی
بیش ازهر بار مرا عاشـق و شیدا می کرد
جان فـدای تو کـنـم ای شه اقـلـیــم وجود
همچــو مجنـون که به آن لیلی زیبا می کرد
جان نثــارم صنــمـا ، قبله و درگــاه تویی
عشــق تو در دل من بود و مدارا می کرد
غــم دلــدادگــی و دوری و درد جانسوز
همگــی دردل من زخم دلــی وا می کرد
تا ابد با توام ای ماه مــن ؛ ای یـــاورمن
دوستت دارم و چشمان من حاشا می کرد
من كه پـوريای توام دم همه دم تا دم مرگ
باش آگه به چنين عشق كه غوغا مي كرد
با تو ؛ آهوان این صحرا دوستان همبازی مناند
با تو ؛ کوه ها حامیان وفادار خاندان مناند
با تو ؛ زمین گاهواره ای است که مرا در آغوش خود میخواباند
ابر ؛ حریری است که برگاهواره ی من کشیدهاند
و طناب گاهواره ام را مادرم ؛ که در پس این کوه ها همسایهی ماست در دست خویش دارد
با تو ؛ دریا با من مهربانی میکند
با تو ؛ سپیدهی هرصبح بر گونه ام بوسه میزند
با تو ؛ نسیم هر لحظه گیسوانم را شانه میزند
با تو ؛ من با بهار میرویم
با تو ؛ من در عطر یاس ها پخش میشوم
با تو ؛ من درشیرهی هر نبات میجوشم
با تو ؛ من در هر شکوفه می شکفم
با تو ؛ من در طلوع لبخند می زنم ؛ در هر تندر فریاد شوق می کشم ؛ درحلقوم مرغان عاشق میخوانم در غلغل چشمه ها میخندم ؛ در نای جویباران زمزمه می کنم
با تو ؛ من در روح طبیعت پنهانم
با تو ؛ من بودن را - زندگی را - شوق را - عشق را - زیبایی را - مهربانی پاک خداوندی را می نوشم
با تو ؛ من در خلوت این صحرا ؛ درغربت این سرزمین ؛ درسکوت این آسمان ؛ درتنهایی این بی کسی ؛ غرقهی فریاد و خروش و جمعیتم ؛ درختان برادران من اند و پرندگان خواهران من اند وگلها کودکان من اند و اندام هر صخره مردی از خویشان من است و نسیم قاصدان بشارت گوی من اند و بوی باران - بوی پونه - بوی خاک - شاخه های شسته - باران خورده پاک - همه خوش ترین یادهای من ؛ شیرین ترین یادگارهای من اند .
بی تو ؛ من رنگهای این سرزمین را بیگانه میبینم
بی تو ؛ رنگهای این سرزمین مرا می آزارند
بی تو ؛ آهوان این صحرا گرگان هار من اند
بی تو ؛ کوه ها دیوان سیاه و زشت خفته اند
بی تو ؛ زمین قبرستان پلید و غبار آلودی است که مرا در خود به کینه میفشرد
ابر ؛ کفن سپیدی است که بر گور خاکی من گسترده اند
و طناب گهواره ام را از دست مادرم ربوده اند و بر گردنم افکنده اند
بی تو ؛ دریا گرگی است که آهوی معصوم مرا می بلعد
بی تو ؛ پرندگان این سرزمین ؛ سایه های وحشت اند و ابابیل بلایند
بی تو ؛ سپیدهی هر صبح لبخند نفرت بار دهان جنازه ای است
بی تو ؛ نسیم هر لحظه رنج های خفته را در سرم بیدار می کند
بی تو ؛ من با بهار می میرم
بی تو ؛ من در عطر یاس ها می گریم
بی تو ؛ من در شیرهی هر نبات رنج هنوز بودن را و جراحت روزهایی را که همچنان زنده خواهم ماند لمس می کنم
بی تو ؛ من با هر برگ پائیزی می افتم
بی تو ؛ من در چنگ طبیعت تنها می خشکم
بی تو ؛ من زندگی را ؛ شوق را - بودن را - عشق را - زیبایی را - مهربانی پاک خداوندی را از یاد می برم
بی تو ؛ من در خلوت این صحرا ؛ درغربت این سرزمین - در سکوت این آسمان - درتنهایی این بی کسی - نگهبان سکوتم - حاجب درگه نومیدی - راهب معبد خاموشی - سالک راه فراموشی ها - باغ پژمردهی پامال زمستانم
درختان هر کدام خاطرهی رنجی ؛ شبح هر صخره ؛ ابلیسی ؛ دیوی ؛ غولی ؛ گنگ و پرکینه فروخفته ؛ کمین کرده مرا بر سر راه
باران زمزمه ی گریه در دل من ؛ بوی پونه ؛ پیک و پیغامی نه برای دل من ؛ بوی خاک ؛ تکرار دعوتی برای خفتن من
شاخه های غبار گرفته ؛ باد خزانی خورده ؛ پوک ؛ همه تلخ ترین یادهای من ؛ تلخ ترین یادگارهای من اند .

یاران زردشت و اهورامزدا
قوی مردان و پاک زنان آریا
که بلند کردند نام بزرگ حماسه سازان تاریخ را
مردانی چون کوروش و داریوش این آریانا
و مهرداد و ارشک و قوم ماد
و پارسیهایی کنار دریای پارس
که فرجام ساختند ایران ما
بزرگ مبارزانی پاک سیرت به دور از ریا
که بودشان طبق اوستا
یاری چون اهورامزدا
به پندار نیک و گفتار نیک و کردار نیک
داشتند اندیشه ای پر جسارت و روحی پر محتوا
نشانشان آفتاب بود و خورشید
و بودشان سیاستی آزاد نما
به آتش به سجده نه از شرک و دعا
بل به یاد روشنی بخش دنیا
با یاد اهورا
دی ماه آغاز سال و فصل میترا
و شب زنده داری در کنار آتش و شب یلدا
و امرداد فصلی برای مهر زادگان
نیایش بجا بود و عشق هم بجا
که فرهاد کوه کن قصه اش با شیرین
و کنار فرانک، آن بزرگ مرد، آبتین
و زادشان، فریدون بزرگ آریای پهلوان
دارند از این قصه هزاران نشان
و آرش
چو تیری درون می کرد در کمان
همه دلها می لرزید
در پیکر دشمنان
کنون ما مانده ایم باقی از این نسل بزرگ
در دنیا و حال که رسیده به ما
پیکر ایران از آن نسل محبوب آریا
چون می توانیم کرد زندگی؟
که بگوییم که هستیم ز نسل آریاناها
شاید به پندار نیک و گفتار نیک و کردار نیک
و هر روز و شب بودن در تلاش
با یاد اهورامزدا
آری باید ساخت این موطن آریا
میهنی که روزی نعره می زد از بزرگی در دنیا
و باید خواند که ما باقی مانده ایم از نسل آریا
و باز بنا سازیم تخت جمشیدهایی مستحکم تر
با دلهامان، پا برجا
آریانا
این نیست چیزی دور از حقیقت و یک رویا
بل با اتحادی آریا گونه می توان ساخت هزاران بنا
که ما هستیم از نسل آریا .
" در تصاوير حكاكی شده بر سنگهای تخت جمشيد هيچكس عصبانی نيست و هيچ كس سوار بر اسب نيست ؛ تا ديگری پياده باشد ؛ هيچ كس را در حال تعظيم نمی بينيم ؛ برده داری در قوم ما مرسوم نيست ؛ ما وارث كوروش فرزند جمشيديم ؛ بت نپرستيديم ؛ در بين اين همه پيكر تراشيده شده حتی يك تصوير برهنه نيست ؛ آريايی بدان و برای همه ايرانيان بخوان تا يادمان بماند كه چه بوديم و چه شديم ؛ و چه كسانی شبانه به قافله زدند و لخت مان كردن ؛ باور كن ايران را ويران كردن ؛ حيف "
لينك مستقيم شعر در كانون شعرای معاصر ايران :
http://www.shereno.com/file.php?id=60274
لينك مستقيم كل دفتر شعرهای من در كانون شاعران معاصر ايران :
http://www.shereno.com/show.php?op=showfile&id=5924
شرم از خدا کنید
چرک سیاست را
از دین جدا کنید
رهبر ؛ کجا تو دینی
تو در پناه چینی
تو آفت زمینی
سرنیزه ای همینی
شيطان جدا شو از دین
ای ننگ دین و آیین
از فتنه تو خونین
ايـران سیاه و رنگین
از دین شدید خارج
ای بدتر از خوارج
ایران برای دنیا
شد بابی از حوائج
طیف شکنجه گرها
ای کاروان خرها
بی بار و بر شمایید
ای لایق تبرها
و شايد اين را نخوانده بود كه ؛ در تصاوير حكاكی شده بر سنگهای تخت جمشيد هيچكس عصبانی نيست و هيچ كس سوار بر اسب نيست ؛ تا ديگری پياده باشد ؛ هيچ كس را در حال تعظيم نمی بينيم ؛ برده داری در قوم ما مرسوم نيست ؛ ما وارث كوروش فرزند جمشيديم ؛ بت نپرستيديم ؛ در بين اين همه پيكر تراشيده شده حتی يك تصوير برهنه نيست ؛ آريايی بدان و برای همه ايرانيان بخوان تا يادمان بماند كه چه بوديم و چه شديم ؛ و چه كسانی شبانه به قافله زدند و لخت مان كردن ؛ باور كن ايران را ويران كردن ؛ حيف حيف حيف
هی فلانی ؛ زندگی شاید همین باشد ؛ یک فریب ساده و کوچک آن هم از دست عزیزی که تو دنیا را جز برای او و جز با او نمی خواهی ؛ من به گمانم زندگی باید همین باشد "
قرآن است ؛
رهبرش ؛ رهبر مستضعفين جهان است ؛
قوت غالب مردم نان است ؛
بهای نان ؛ به قيمت جان است ؛
ثروتش برای فلسطينيان است ؛
دانشگاهش ؛ ستاره باران است
جای روشنفکرانش ، زندان است
هر که فرياد بزند ؛ از کافران است
سکوت نشانه مسلمان است
شرکت در راهپيمايی بزرگترين نشانه ايمان است
آنچه روز به روز ارزان می شود جان انسان است .
" فرو ريزش دل " - شعری از دفتر عاشقانه های آريايی
نزنم دم اگر از شاخه درختی مرده
پيكرم آويزند
يا بيايند به سبكپايی يك قاصد مرگ
درد در تن ريزند
من از آن دام بلا می ترسم
چون عزيزان دلم مضطربند
و در اينجا ابليس
پنجه در پنجه من افكنده
و من خرد پريشان احوال
ز فرو ريزش دل می ترسم .
مرگ پايان همه سختی هاست
موسم رها شدن از قفس است
موسم گذشتن از پنجره ها
و سبكبال شدن در هستی
گاه می انديشم
زندگی چيست به جز تلخی و درد
مثل يك شاخه گلی مانده درون گلدان
نه توان فـرياد ؛ نه توان رفتن
نه توان گذر از سختی اين خاك سياه
گاه می انديشم
به چه كار آمده ام ؛ من كيستم ؟
زاده يك شام لذت بار ؛
روزگاری پيكری بر پيكری پيچيد
من به دنيا آمدم ؛ بی آنكه خود خواهم ؛
كيستم من ؟
گو اسيری هستم ؛ زير شلاق قضا
زير سنگينی تقدير و سرشت
شايدم محكومم ؛ به اسيری ؛ به فنا
گاه می انديشم
رو به پايان دارد اين همه آه
عاقبت خواهم ديد ؛ خنده و قهقهه و هر چه كه نامش زيباست
عاقبت گرمی خورشيد به من خواهد داد
قدرت بودن را
گاه می انديشم
كه چرا فردا هست ؛ كه چرا سرما هست
كه چرا شاخه گلی پرپر شد از غم و حسرت آب ؟ " ندا آقا سطلانی "
و چرا پنجره های دل من تاريكند ؛ با وجود مهتاب ؟
گاه می انديشم
اين همه عصيان به چه كارم آيد ؟
نه توان فرياد ؛ نه توان رفتن
نه توان گذر از سختی اين خاك سياه
گاه می انديشم
اين همه انديشه به چه كارم آيد ؟


آسمان را بنگر ، که هنوز ؛ بعد صدها شب و روز
مثل آن روز نخست
گرم و آبی و پر از مهر ؛ به ما می خندد
يا زمينی را که ؛ دلش ازسردی شب های خزان
نه شکست و نه گرفت
بلکه از عاطفه لبريز شد و
نفسی از سر اميد کشيد
و در آغاز بهار ؛ دشتی از ياس سپيد
زير پاهامان ريخت ،
تا بگويد که هنوز ؛ پر امنيت احساس خداست ؛
ماه من غصه چرا ؟
تو مرا داری و من
هر شب و روز ،
آرزويم ، همه خوشبختی توست
ماه من ؛ دل به غم دادن و از ياس سخن ها گفتن
کار آنهايی نيست ، که خدا را دارند
ماه من - غم و اندوه ؛ اگر هم روزی ؛ مثل باران باريد
يا دل شيشه ای ات ؛ از لب پنجره عشق ؛ زمين خورد و شکست
با نگاهت به خدا ؛ چتر شادی وا کن
و بگو با دل خود ؛ که خدا هست ، خدا هست
او همان است که در تار ترين لحظه شب ؛
راه نورانی اميد نشانم می داد
او همانيست که هر لحظه دلش می خواهد ،
همه زندگي ام ، غرق شادی باشد
ماه من ؛
غصه اگر هست ؛ بگو تا باشد !
" معنی خوشبختی
بودن اندوه است "
اين همه غصه و غم ، اين همه شادی و شور
چه بخواهی و چه نه ؛ ميوه يک باغ اند
همه را با هم و با عشق بچين
ولي از ياد مبر ؛
پشت هرکوه بلند ، سبزه زاريست پر از ياد خدا
و در آن باز کسی می خواند ؛
که خدا هست ؛ خدا هست
و چرا غصه ؛ چــرا ؟



الهه دل است و هم ديده ؛
و تقديم به يار كه هم ياد هست هم يادگار
این مثنوی حدیث پریشانی من است
بشنو که سوگنامه ویرانی من است
امشب نه اینکه شام غریبان گرفته ام
بلکه به یومن آمدنت جان گرفته ام
گفتی غزل بگو ، غزلم شور و حال مرد
بعد از تو حس شعر فنا شد خیال مرد
گفتم مرو که تیره شود زندگانیم
با رفتنت به خاک سیه می نشانیم
گفتی زمین مجال رسیدن نمی دهد
بر چشم باغ فرصت دیدن نمی دهد
وقتی نقاب محور یک رنگ بودن است
معیار مهر ورزیمان سنگ بودن است
دیگر چه جای دلخوشی و عشق بازی است
اصلا کدام احمق از این عشق راضی است
این عشق نیست فاجعه قرن آهن است
من بودنی که عاقبتش نیست بودن است
حالا به حرفهای غریبت رسیده ام
فهمیده ام که خوب تو را بد شنیده ام
حق با تو بود از غم غربت شکسته ام
بگذار صادقانه بگویم که خسته ام
بی زارم از تمام رفیقان نارفیق
اینها چقدر فاصله دارند تا رفیق
من را به ابتذال نبودن کشانده اند
روح مرا به مسند پوچی کشانده اند
تا این برادران ریا کار زنده اند
این گرگ سیرتان جفاکار زنده اند
یعقوب درد می کشد و کور می شود
یوسف همیشه وصله ناجور می کشد
اینجا نقاب شیر به کفتار می زنند
منصور را هر آینه بر دار می زنند
اینجا کسی برای کسی کس نمی شود
حتی عقاب در خور کرکس نمی شود
جایی که سهم مرد بجز تازیانه نیست
حق با تو بود ماندنمان عاقلانه نیست
ما می رویم چون دلمان جای دیگر است
ما می رویم هر که بماند مخیر است
ما می رویم گرچه ز الطاف دوستان
بر جای جای پیکرمان زخم خنجر است
دل خوش نمی کنیم به عثمان و مذهبش
در دین ما ملاک مسلمان ابوذر است
ما می رویم مقصدمان نا مشخص است
هر جا رویم بی شک از این شهر بهتر است
از سادگی ست گر به کسی تکیه کرده ایم
اینجا که گرگ با سگ گله برادر است
ما می رویم ماندن با درد فاجعه است
در عرف ما نشستن یک مرد فاجعه است
دیریست که رفتند امیران قافله
ما مانده ایم قافله پیران قافله
اینجا دگر چه باب منو پای لنگ نیست
باید شتاب کرد مجال درنگ نیست
بر درب آفتاب پی باج می رویم
ما هم بدون بال به معراج می رویم 
الهه دل است و هم ديده ؛
و تقديم به او كه هم ياد هست هم يادگار
هميشه سـاده می بازد
هميشه لشگر اندوه به قلب ساده می تازد ؛
من آن سبزم كه رستن را تــو آخر بردی از يادم
چه ساده هستی خود را به باد سادگی دادم ؛
درونم ملتهب از عشق
برونم چــهره ای دم سرد ؛
ولی از عشق باختن را غرور من مرمت كرد
به پاس سادگی در عشق درون خود شكستم من
دريغا سهم من از عشق ؛
قفس با حجم كوچك بود ؛
به غير از " دوستت دارم " به لب حرفی نشد جاری
ولی غافل كه تــــو خنجر درون آستين داری ؛
طلوع اولين ديدار ؛ غروب شام آخــر بود
سر انجام تــو و عشقت ؛
حديث پشت و خنجر بود .

